امروز به خودم در آینه ی روزهای بی کسی ام نگاه می کردم،یادم آمد که چه بودم
بی قرار،آشفته حال،بی حوصله،خسته از روزهای تکراری عمرم،خسته از عبور خط
ممتد جریان زندگی ام از میان روزها و لحظه های خوش بدون هیچ درنگی،توقفی،یا بریدنی.
همه چیز یکنواخت بود،بی تنوع،بدون تغییر.
رنج این زندگی سرد همانا،نبودن یک دوست،یک آشنا،کسی که بتواند فرشته ی نجاتم باشد،همانا.
از خدا خواستمت،بارها و بارها،نا امید شدم نه از خدا،از خودم.فکر کردم داشتنت آرزویی دست
نیافتنی برایم می شود.اما......به یاری خداوند دل بستم.
روزها به همان حال می گذشتن،تا که.....
تا که روزی چشمانم در چشمانت گره خورد،باور کردنی نبود مثل یک رویا می ماند.
قلبم از تپش ایستاد اما به یک باره به تندی تپید.
خیره ماندم،ثانیه های بیش نبود ملی انگار ساعتی می گذشت.
و من سخت در وجود تو مسخ شده بودم.یک لحظه ی فراموش نشدنی در زندگی ام بود.
و حالا تو را در کنارم دارم.خدای من،ذیگر احساس بی کسی نمی کنم،دیگر انگار لحظه های تلخ
دیروز بر نخواهد گشت.نم دانم......نمی دانم.
ولی این را می دانم آدم های بزرگ،وقایع وتاریخ های بزرگ را به یاد می سپارند.
ولی من چی؟ تمام لحظه های خوبم با تو معنی می شود،مگر زندگی ام چه بوده؟
جز اینکه شوق دیدنت،آوای دلنشین حرفها یت،لمس مهربانی ها و خوبیها یت
مرا هروز،عاشق ترو عاشق تر و عاشق ترت کرده.
دوست من امروز یکی از روزهای مهم زندگی من است.روزی که تاریخ آن همیشه در یادم
می ماند. تبریک این روز فقط به تو،فقط به تو،برای همیشه..........
شیلا نازنین من مهربانم تولدت مبارک.

